تبليغاتX
تنهاترین تنهایان

تنهاترین تنهایان

نویسنده این وبلاگ خوب میداند که تنهایی چقدر زیباست.

انسانها

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:36  توسط سحر  | 

در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .
خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان. اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بدست آورند. اينكه با اضطراب به آينده نگاه مي كنند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده. اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده‌اند...

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 15:29  توسط سحر  | 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی ،

آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ،

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد

و کسی که چنین ارزشی دارد :

باعث ریختن اشک های تو نمی شود
+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 15:23  توسط سحر  | 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......


« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 15:4  توسط سحر  | 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

 

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »

                                      منبع:وبلاگ حرفهای ناتمام
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 15:26  توسط سحر  | 

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  

                                                (دکتر علی شریعتی)

                                               دفترهای سبز

                                            منبع:وبلاگ حرفهای ناتمام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 15:25  توسط سحر  | 

۲۹ خرداد سالگرد شهادت استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی را به همه

تسلیت می گم.روحش شاد و یادش پر رهرو باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 19:12  توسط سحر  | 

احساس

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 19:5  توسط سحر  | 


 

یاد آر ز شمع مرده یاد آر

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

او رفت اما ماندگار شد ، در ميان انسان ها ، قلب ها . او رفت ولي فرياد زد حقارت و اسارت انسان را ، فرياد كرد به غارت برده شدن منابع و ثروت هاي ملي را ، او فرياد زد الينه شدن انسان را و ايران و ايراني را .

آري زماني كه با آن روح بلند و لطيف با ذهني كنجكاو و سرشار از توان و استعداد ، عارفي محجحوب ، انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .

او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .

به اسارت رفتن انسان را در نظام برده داري كه انسان به عنوان شي و ابزار خريد و فروش ميشد و شلاق و تازيانه ارباب زر و زور بر پيكر عريانش چنان مي نشست كه صداي آن بيداري وجداني را نويد مي داد تا او را عصر را ، آفريقا را ، ديوار چين را ، ايوان مداين را ، كاخ هاي كسري و كاخ هاي كرملين ، سفيد ، سرخ ، سبز را حامصل قرباني شدن توده هاي مردم در آري اين چنين بود اي برادر فرياد مي زند .

در جريان دائمي و روند جاري و عادي حيات كه همه تلاش براي زندگي است گاهي امري ، چيزي ، موضوعي ، حركتي حادث مي شود و فوق العاده ويژه مي گردد ، مانند حوادث طبيعي سيل و زلزله و در بحث انساني نوابغ ، استعداد ها ، قهرمانان ، پهلوانان ، مبارزان ، رهبران و ... از آحاد مردم جدا شده و در دسته بندي ها و طبقه بندي ها از جايگاه ويژه اي برخوردار مي شوند .

تولد دكتر شريعتي نيز ويژه بود او در عصر و شرايط اجتماعي ، سياسي و فرهنگي مسموم ، خفگان ، حاكميت حاكمان جور و ضلم و غرور وابستگان و نوكران بيگانه و نا آگاهي ، تا حدودي گسترده و مطلق عمومي بدنيا آمد . دنيا آمدنش عجولانه و شايد يكي دو قرن زود تر از زمان بدنيا آمد طوري كه جامعه و مردم توان پذيرش افكار و انديشه هايش را نداشتند و نتوانستند آنچنان كه شايسته اوست او را درك نمايند . او بدنيا آمد زود و از دنيا رفت زود . آمدنش به ميل و خواست خود نبود ولي رفتنش چرا . او خود رفتني را انتخاب كرد كه خواسته بود . خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه رفتن را خواهم آموخت و آموخت مرگ سرخ را ، عزت و افتخار و شرافت و ماندگاري را .

استفاده ابزاري از زن ، از زنان مسلمان ايراني ، ترويج فرهنگ مبتذل غرب ، ابتذال و رواج مد فرنگي و فراموش شدن لباس ملي و پايمال شدن ناموس زن را در فاطمه فاطمه است به تصوير مي كشد .

مبارز را شيوه ي زندگي و بر آن سفارش و رسالت سنگين شيعه و مسلمان بودن را در تشييع سرخ بسيار زيبا مي نگارد .

او در برابر ادعاي اديان ديگر تاريخ اديان را نوشت . معلم بزرگ استاد شريعتي فضاي سياسي و اوضاع شبه جزيره عربستان و حاكميت نا حق در برابر حق . رواج ظلم و تبعيض را تحمل نمي كند و ابوذر را در ربذه جستوجو كرده و او را تا رسيدن به شهادت تعقيب مي كند ، آگاهي را راه نجات توده هاي مردم مي داند و بر مطالعه سفارش و قلم گهر بارش بي نظير در تاريخ به يادگار مي ماند .

29 خرداد پس از 15 خرداد و 28 خرداد ، 29 خرداد است و سالروز غروب خورشيد فروزان عرصه ي علم وادب ، در گذشت معلمي عزيز ، استادي فرزانه ، انساني كامل ، غزيز سفر كرده ، دكتر شريعتي است كه بر تمامي دوستداران و محبانش تسليت عرض مي نمايم . اميدوارم روزي فرا برسد كه در فقدان اين سرمايه ماندگار جهان علم و ادب و هنر و انديشه حق اش را ادا كرده باشند و باشيم .

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

دکتر شریعتی :

              ... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ

           بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

                   و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 19:1  توسط سحر  | 


وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود


دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است


دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند


به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد


اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است


اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم


اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:1  توسط سحر  | 

بخشی از نیایش دکتر علی شریعتی

بخشی از نیایش دکتر علی شریعتی
خدایا: عقیده‌ی مرا ازدست " عقده‌ام"مصون بدار.
خدایا: به من قدرت تحمل عقیده‌ی "مخالف" ارزانی کن.
خدایا: رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب"، "احساس" و "اشراق" محروم نساز.
خدایا: مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی با فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا: جهل آمیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله‌ی دشمن برای حمله به دوست نساز.
خدایا: شهرت منی را که:"می‌خواهم باشم" قربانی منی که " می‌خواهند باشم" نکن.
خدایا: خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.
خدایا: مرا در ایمان، اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.
خدایا:به من تقوای ستیز بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم‌دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:44  توسط سحر  | 

سلام.به خاطر دیر آپ کردنم از همتون معذرت می خوام.سال نوتون مبارک.امیدوارم سال خوبی داشته باشید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:29  توسط سحر  | 

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از

 

روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.

 

«  دکتر علي شريعتي  »

 

------------ --------- --------- --------- --------- ----

 

به سه چيز تکيه نکن   ،   غرور، دروغ و عشق.   آدم با غرور مي تازد،با

دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد .

 

«  دکتر علي شريعتي »

 

------------ --------- --------- --------- --------- ----

 

و هر روز او متولد ميشود؛

 

عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...

 

و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و

شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و

در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع

قلب مرد؛

سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن

را در دل او زنده مي كند...  و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در

قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است,

 

 

 

دکتر علي شريعتي

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش

با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن

چهار همسرهستي....   براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و

تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني...  

  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي...

        او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد

و تو نگراني كه كودك دختر نباشد....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب

حوريان بهشتي را مي بيني...               او مادر مي شود و همه جا مي

پرسند  نام  پدر .....

 

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

 

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .

 

دکتر شريعتي

 

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

 

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر

مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند

 

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

 

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

 

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

 

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود

 

هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد

 

و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند

 

اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند

 

مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

 

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:26  توسط سحر  | 

من همونم که همیشه غم و غصه ام بی شماره

اونیکه تنهاترینه ٫حتی سایه هم نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:55  توسط سحر  | 

زندگی چیست؟آزادی٫ فرهنگ ٫ایمان ٫دوست داشتن

دکتر شریعتی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:52  توسط سحر  | 

بزرگی و کوچکی عمل ارزش ندارد.جهت عمل است که ارزش دارد.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:50  توسط سحر  | 

اگر به چیزی که نمی شناسیم معتقد باشیم چندان ارزشی ندارد بلکه فضیلت در

شناخت دقیق چیزی است که به آن معتقدیم.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:49  توسط سحر  | 

فراموشت نمی کردم

سخن دیگر نگفتیِ ای سخن پرداز خاموشم!

فراموشت نمی کردم چرا کردی فراموشم؟

ز سردی های خاک تیره آغوشت چه می جوید؟

چه بد دیدی چه بد دیدی ز گرمی های آغوشم؟

نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی

به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم!

به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟

نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟

تو آگه کردی از لفظم تو ساغر دادی از شعرم

به دلخواه تو می گویم به فرمان تو می نوشم

نه باهوشم نه بیهوشم نه گریانم نه خاموشم

همین دانم که می سوزم همین دانم که میجوشم

پریشانم پریشانم چه می گویم؟نمی دانم

ز سودای تو حیرانم چرا کردی فراموشم؟

سیمین بهبهانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:47  توسط سحر  | 

اینم یه شعر از مهدی اخوان ثالث که خیلی این شعرو دوست دارم.

....یادم آمد،هان

داشتم می گفتم آن شب نیزسورت سرمای دی بیدادها می کرد

و چه سرمایی،چه سرمایی!

باد برف و سوز وحشتناک

لیک خوشبختانه آخر سر پناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد،هم چون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود،هم چون شرم....

همگنان را خونگرمی بود

قهوه خانه گرم و روشن،مرد نقال آتشین پیغام

راستی کانون گرمی بود

مرد نقال آن صدایش گرم،نایش گرم

آن سکوتش ساکت و گیرا

و دمش چونان حدیث آشناییش گرم

راه می رفت و سخن می گفت

چوب دستی منتشا مانند در دستش

مست شور و گرم گفتن بود

صحنه میدانک خود را

تند و گاه آرام می پیمود

همگنان خاموش

گرد بر گردش به کردار صدف بر گرد مروارید

پای تا سر گوش

هفت خوان را زاد سرو مرو

یا به قولی ماخ سالار آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین روایت کرد:

خوان هشتم را

من روایت می کنم اکنون....

من که نامم ثاث

هم چنان می رفت و می آمد

هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد

قصه است این،قصه،آری قصه در د است

شعر نیست

این عیار مهر کین مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ هم چون پوچ عالی نیست

این گلیم تیره بختی هاست

خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها

روکش تابوت تختی هاست....

اندکی استاد و خامش ماند

پس هماوای خروش خشم

با صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و درد آلود

خواند:

آه

دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر

شیر مرد عرصه ناوردهای هول

پور زال ،جهان پهلو

آن خداوند و سوار رخش بی مانند

آن که هرگز چون کلید گنج مروارید

گم نمی شد از لبش لبخند...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 20:44  توسط سحر  | 

چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند.و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند.

هبوط در کویر

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 20:7  توسط سحر  | 

زنده یاد دکتر شریعتی می فرمایید:

آن که زیباتر سخن می گوید کسی است که زیباتر هم می اندیشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 20:3  توسط سحر  | 

برای سخن گفتن تنها دانستن کافی نیست توانستن نیز می خواهد.چه بسیارند کسانی که می دانند چه بگویند اما هیچ نگفته اند از آن که نمی دانستند که چگونه باید گفت؟؟

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 20:1  توسط سحر  | 

آثار گونه گون

زندگی ام را‌‌‌، هستی ام را،هنرم را،روحم را، ایمانم را، همه ی زندانی هایم را

در قلمم ریختم و ذوب کردم و قطره قطره بر روی کاغذ رسم می کردم و بر

روی کاغذ با آن ها،همه ی آنها حرف می زدم.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 19:59  توسط سحر  | 

بزرگترین رنج این است که آدم باشد بدون اینکه بداند برای چه هست؟

معلم شهید دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 19:55  توسط سحر  | 

گفت و گوهای تنهایی

هیچ گاه تنهایی و کتاب و قلم این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد

 گرفت....دیگر چه می خواهم؟آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 19:53  توسط سحر  | 

حرفهایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

و کتابهایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ای بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.

زنده یاد دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:48  توسط سحر  | 

خدایا, مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پاییه کتاب, ترازو و اهن استوار کنم و دلم را از سر چشمه حقیقت , زیبایی و خیر سیراب کن.

خدایا, جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش, تا به زندگی و واقعیت باز گردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش, تا به ازادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

خدایا, این ایه راکه بر زبان داستایوسکی رانده ای , بر دلهای روشنفکران فرودار که : (( اگر خدا نباشد , همه چیز مجاز است.)) جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی, فاقد مسئولیت نیز هست.

خدایا , در برابر هر چه ماندن را به تباهی میکشاند , مرا با نداشتن و نخواستن رو یین تن کن.

خدایا , در تمامی عمرم , به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی بر خورم که در تمامی عمر , لحظه ای را در ترجیح عظمت , عسیان و رنج,بر خوشبختی , ارامش و لذت اندکی تردید کرده اند!

خدایا, به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه , دوست تر میداری, بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر .

خدایا , به من توفیق تلاش در شکست , صبر در نومیدی , رفتن بی همراه , جهاد بی سلاح , کار بی پاداش, فداکاری در سکوت , دین بی دنیا, مذهب بی عوام , عظمت بی نام , خدمت بی نان , ایمان بی ریا , خوبی بی نمود , گستاخی بی خامی , مناعت بی غرور , عشق بی هوس , تنهایی در انبوه جمعیت , دوست داشتن بی انکه دوست بدارند , روزی کن.

خدایا , مرا همواره هشیار و اگاه دار , تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری , مثبت یا منفی قضاوت نکنم .

خدایا , شهرت, منی را که می خواهم باشم , قربانی منی که می خواهند باشم, نکن.

خدایا , خود خواهی مرا چنان در من بکش , یا چنان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم , و از ان در رنج نباشم.

خدایا , اتش مقدس شک را انچنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند , بسوزد و و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهروار بر لبهای صبح یقینی, شسته از هر غبار طلوع کند.



فرازی از نیایش دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:9  توسط سحر  | 

سلام به همه ی شما عزیزان.عبادتون قبول.خیلی وقته که آپ نکردم و بابت همین از همتون معذرت می خواهم.به خاطر بعضی از مشکلات وقت نکردم به بلاگ بیام.امیدوارم از مطالب جدیدی که گذاشتم خوشتون بیاد.

قربان شما: سحر

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:27  توسط سحر  | 

شرافتِ مرد ، به بکارتِ زن ميماند! ...

يکبار که لکه دار شود ، ديگر قابل جبران نخواهد

بود! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط سحر  | 

حسین(ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود

افسوس که به جای افکارش زخمهایش

را نشانمان دادند و بزرگتریت دردش را

بی آبی معرفی کردند.

             (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط سحر  |