![]() |
![]() |
|
| خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.(دکتر علی شریعتی) |
|
سلام.سال نو رو پیشاپیش به همه تبریک می گم.دوست داشتم یه حرفی با کسایی که از این وبلاگ دیدن میکنن بزنم.من تو وبلاگم سعی کردم بیشتر از دکتر شریعتی صحبت کنم چون واقعا قبولش دارم و با تمام وجودم گفته ها ،اندیشه ها و عقاید این متفکر و اندیشمند بزرگ رو دوست دارم. و تا زنده ام مرید دکتر باقی میمونم واز اندیشه هاش و گفته هاش دفاع میکنم.من شریعتی رو دوست دارم برای اینکه حرف حق رو میزنه وحرف حق هم همیشه تلخه و این طبیعی است که انسانهای بزرگ همیشه مخالف دارند.دکتر شریعتی از نظر خیلی ها امروزه تنهاست ولی من مطمئنم یاد وعقاید دکتر هنوز در وجود و ذهن بسیاری از جوانان و...است.دکتر هیچ گاه تنها نیست و اگر هم تنها بود به قول خود او باز هم خدا با او بود.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:23 توسط سحر |
|
|
هميشه،
رفتن رسيدن نيست؛
ولي براي رسيدن،
بايد رفت؛
در بن بست هم،
راه آسمان باز است؛
پرواز بياموز... دكتر علي شريعتي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:18 توسط سحر |
|
|
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! « دکترعلی شریعتی » ( هبوط در کویر ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:11 توسط سحر |
|
|
ميان هر رگم از عشق جوي مي جاري ست چنين كه مست تو هستم چه جاي هوشياري است؟ چو برق جستن و خندان به مرگ پيوستن جنون عشق چه زيباست،گرچه بيماريست ز شور عشق،شب و روز،پلك سنگينم به حالتي است كه فارغ ز خواب و بيداريست اگرچه عقل مجال حضور مي طلبد حذر مراست ز ديوانه اي كه آزاري است تو را كه دشنه به اشك آب داده ام ،نه عجب اگر كه تشنه به خون است و زخم او كاري است ببند اين دل ديوانه خوي را كه ازو مرا اميد رهايي بدين گرفتاري ست چو نيست نامه از سويت،نسيم از كويت چه كامكاريم از ياري و هواداري ست؟ طلوع مهر تو در طليعه ي سحر است عبور زورق زر از كران زنگاري ست به بار دانشت،اي دوست،حسرت است مرا اگرچه رمز سبكباليم سبكباري ست افق به سرخي عشق است گاه پروازم كه بال برفيم از خون و شعله گلناري ست به پاسخم غزلي ساز كن كه حافظ گفت: "بنال بلبل اگر با منت سر ياري ست…" (سیمین بهبهانی) تقدیم به او که با هر نفسم هزاران بار دوسش دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:36 توسط سحر |
|
|
ما همه نیازمند عشق ایم.عشق بخشی از سرشت انسانی است.به همان اندازه خوردن،نوشیدن،و خفتن.گاهی به هنگام تماشای یک غروب زیبا،خود را کاملاتنها می یابیم و می اندیشیم"این زیبایی اهمیت ندارد،چون کسی را ندارم تا در این زیبایی با او سهیم شوم."
در چنین مواقعی باید بپرسیم:"چند بار نثار کردن عشقمان را از ما خواسته اند و ما امتناع کرده ایم؟چند بار از نزدیک شدن به کسی و گفتن آن که که دوستش داریم،ترسیده ایم؟ نوشته ی پائولو کوئلیو در کتاب مکتوب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط سحر |
|
|
انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف کدام یک می روی.
دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:34 توسط سحر |
|
|
خدایا:
مگذار که : ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند . که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد . که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد . که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم . خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد . مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان . « دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:32 توسط سحر |
|
|
زندگی خوردن و خوابیدن نیست .
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست . زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف . یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوا ر به دیوار همند . ( دکتر علی شریعتی ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:29 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه ی عزیزان. من سحر هستم 18 ساله از شمال.امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد.امیدوارم همتون عاشق باشید و با عشق زندگی کنید.در ضمن این وبلاگ رو فقط به عشق استاد بزرگ زنده یاد شریعتی زدم.
به دلیل علاقه زیادی که به معلم شهید و استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی دارم سعی کردم این وبلاگ را با حرفهای زیبای ایشون زیبا کنم.دوست دارم با نظرراتتون منو راهنمایی کنید. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
آوا كيارش عاشقانه هاي من براي تو بهروز حكايت عشق ابليس كوچك دنياي شعر و ترانه دفترچه خاطرات دو عاشق where we roam? تحقيق و پژوهش كلبه بزرگان عاشق دل خسته غزل |
|
RSS
|